تبليغاتX
!!!! IQ ها!!!! (فرزانگان یزد) - 87هههههههههه !
87هههههههههه !
  این اولین پسته ۸۷هههههههههه  !

سلام سلام دوستای هفت سینی خودم ! خوفین سنجدااا؟؟ چه خبلا سماقا؟ خوش گذشته سبزه ها؟

 

واااا ی ......... . خوبه باز من پام رسید به مدرسه که آقای حض........ به من تیکه بندازن ! همین که ساعت دوم پاشون رسید به کلاس با یه لبخند ملیح همه حرفاشونو بهم گفتن  و نشستن !        می خواین بدونین چیا بود ؟!

>>> ( به بههههه ! چه عجب خانوم هیچکس ! خوش گذشته ؟ کلاس  نمی اومدین !)

 

دیگه اینا رو کاملا بهم فهموندن که بدونم دنیا چه خبره ! البته واسه خود شیرینی ، همون سر کلاس با عاطفه ۲-۳ تا تست حللیدیم که برم پا تخته ! رفتم و هر چی شکر و قند و عسل بود گذاشتم رو میز آقا و برگشتم !

بعدشم که زنگ تفریح خانوم به....... اومدن دم در کلاس ، منم یه سلامی دادم ، دیدم خبری نشد رفتم سراغ کار خودم یهو بعد ۵ min فهمیدن که من ۳ جلسه نبودم و ............ !  گفتن خانوم هیچکس کجا بودی این همه وقته ؟ ها ؟ ها ؟ ها ؟ ( داشتم سکته می کردم ) خیلی غایب می کنی ها ؟

حال کنین جذبه رو ! با یه لبخند و یه سر تکون دادن کار خودمو راه انداختم (رفتن خانوم )! ولی انگار آدم یه ثانیه آرامش نداره تو این مدرسه . دوباره تو حیاط خانوم م...... (مدیر) اومدن که تو چرا اینقدر غایب می کنی و حیفه این کلاسا رو از دست بدی و ....... ! اینجا خبری از لبخند و سر تکون دادن نبود ولی خیلی خوشم اومد دوستان هوای منو داشتن و بحث رو در حد چند ثانیه کشوندن به اردو و ......... !

دلتونم بسوزه!  دارن می برنمون اردو .

 

 راستی من و دختر بهارم مشکلاتمونو با هم حلیدیم یعنی می حللیم !

 

بریم سراااغ صباااااااا جونم ! گفته بودم این پستم تقریبا مال تو هم هست !

واااااااای چقدر بعضی هاتون با نظراتتون به آدم انرژی می دین . اونروز که اومدم و سر زدم و نظر رو خوندم خیلی خوشحال شدم . فکرشو نمی کردم اینقدر یکی از نوشته هام خوشش بیاد ( البته نظر لطفته صبا خانوم ) راستی تظرتونو به دادشمم نشون دادم ، اون پیشنهاد داد که این پست در مورد شما باشه !

ایشا.... که بهم سر می زنین و خوشحالم می کنین ، منم قول می دم از این به بعد زود زود آپ کنم که ............. .

مواظب خودت باش خیلییی خیلیییییییییی !

 

مواظب خودتون باشین همگی ( حتی تو دختر بهار ، خوب بالاخره هم کلاسیم )

 

 پ.ن: راستی یادم رفت بگم امروز به جای دینی همه چی داشتیم ! یکی از بچه ها آجیل آورده بود ، نشستیم سر کلاس دینی تخمه شکستیم !( تعجب میکنم ، جدیدا خیلی پر رو شدم . قبلنا از این کارا نمی کردم ) الهام که از مائده رمان کش رفته بود و داشت مطالعه می کرد ، آجیلاشم ریخته بود وسط کتاب و ...... ( بلانسبت سنگ پا قزوین(انگار تو پارکه)) ، خودمم همچون دختر خوبی نبودم ، هی به این مهدیه می گم صاف بشین ، خانوم منو می بینن ۳ می شم .

عاطفه دید الهام که دست بردار نیست  ،اومد منو نصیحت کرد و امر به معروف و ... . منم دیگه تخمه نخوردم و درسمو گوشیدم ! ( بزن به سرت یه دونه ( منظورم همون تخته) ، چشم نخورم یه وقت)

 

                                                                              بای بای سرکه ها و سمنو ها ! یا حق

 
آخرین عناوین وبلاگ (15 مطلب آخر)