|
ساعت 9 شب...پیامک میاد که: (امشب زنگ می زنم...تو رو به فاطمه زهرا امشبو ازم نگیر! شماره اش نا آشناست...اما دخترک می تونه حدس بزنه طرف کیه ساعت 12:30 شب زنگ تلفن، دختر و بیدار می کنه شماره رو می بینه...نیفتاده (Call) *بله؟ _سلام *سلام _ببخشید از خواب بیدارت کردم *شما؟ _من؟ ... (بعد از مکثی کوتاه) شماره شناسنامه ام... شناختی؟ *این شماره رو از کی گرفتی؟ ((صدای نفس میاد...)) _بهت می گم، فقط قطع نکن باشه؟ شماره ات و 2 ماهه که دارم! ((باز هم صدای نفس)) *یه سوال بپرسم؟ _دیگه مزاحم نشین لطفا دختر قطع می کنه و ... اشک از چشاش جاری می شه یاد خاطراتش میفته خاطراتی که برای ارزشی بالاتر از همشون دست کشید...خاطراتی که براش زندگی بود...خاطراتی که 9 ماه از آخرینش گذشته بود و دوباره... گوشی زنگ خورد دختر خاموشش می کنه خوابش نمی بره و گریه امونش نمی ده بعد از 45 دقیقه گوشی رو روشن می کنه تا اگه خواهرش کاری داشت و زنگ زد... هنوز 1 دقیقه از روشن شدنش نمی گذره که دوباره صدای زنگ...! Call تلفن و می ذاره رو سکوت و با یه انگشت هلش می ده زیر تخت اون روزای سختی رو واسه ترک ِ عادت ِ شنیدن ِ صداش گذرونده بود به پسره هم حق می داد...آخه اون عاشقش بود ... صبح از خواب بیدار می شه و تلفن و نگاه می کنه ... ...( 42 Miss Call)... |
|
|
