|
با من شوخی نکن !
چشم خسته , بسته مي شود اما قلب خسته , مي ايستد بگذار در دور دست جزيي از خيال باشم مثل كشتي دور كه هستم شاعرم پشت به خورشيد , جزيي از افق
هر شب كه مي خواهم بخوابم مي گويم , صبح كه آمدي با شاخه اي گل سرخ وانمود مي كنم هيچ دلتنگ نبوده ام صبح كه بيدار مي شوم مي گويم , شب, با چمداني بزرگ مي آيد و ديگر نمي رود .
هر كه را از دور مي بينم گلويم خشك مي شود مي ترسم نكند اين بار اشتباه نگرفته باشم ................ ! من به دنبال تو مي آيم , تو هم از من بگريز بگذار ديرتر بميرم . پس ........................ پس مرا ترك گوی ! فقط بگذار به دنبالت بيايم , شايد اندكي ديرتر بميرم |
|
|
